تبليغاتX
اینجا زمین، غریبه ترین جای کهکشان...
سلام

وضعیتم توی این روزا، درست مثل وضعیت مملکته تو این سال ها!

خیلی پریشونم و به شدت به هم ریخته. اصلا نمیدونم این دو تا سطر رو برا چی نوشتم!! بی خیال.

چند تا کار کوتاه برای علی ابن ابی طالب (ع ) نوشته بودم . دو تاش رو می ذارم براتون.


با که داری

از راه های آسمان صحبت می کنی؟

با قبیله ای که

راه های زمینی اشان را

بدون جی پی اس

گم می کنند؟!

--------------------------------------------

چه خیال کرده ای؟!

گرسنه تر از این حرف هاییم

حالا داریم

پوستین وارونه را می خوریم...


یا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 9:33  توسط منتظر  | 

مسافربری

یا باری

فرقی نمیکند

قطار که باشی

پایت را

از ریلت نمی توانی درازتر کنی

و هیچ ایستگاهی پذیرایت نیست

قطار که باشی

هر چه بزرگتر شوی

بیشتر سوارت می شوند

هرچه  فریاد بزنی

دست تکانت می دهند

و البته

شاید

باعث خندیدن چند کودک هم بشوی

پس من

خوشبختم

که با سه چرخ

تمام دنیای پسرکی هستم

که احساساتش را

با هیچ معادله ای

نمی توان پیش بینی کرد


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:53  توسط منتظر  | 

  چه آزمون دشواری ست

قلبت را

سمت چپ بگذارند

و بگویند

برو به راه راست!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 23:43  توسط منتظر  | 

اما نه مثل یک درخت

حتی

نه مثل یک زنبور عسل

درست مثل دم یک مارمولک

که دارد

آخرین تکان هایش را می خورد

این روزها زنده ام...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 17:54  توسط منتظر  | 

 

 عرض معذرت به همه ی دوستانی که لطف بی دریغ شان همیشه شامل حالم بوده. و تشکر از صمیم قلب ازمهدی علی آبادی عزیز،مهدی ابوفاضلی، محسن سلطانزاده، علی رحیملو،رسول افسرده، وحید تنباکوسازان ، مرتضی شیرازی  و میعاد فرهمند که در بدترین شرایط ممکن حضورشان تسلی ام می داد.

 و جواد یارمحمدی عزیز، دوستی که حتی نمی دانم چگونه باید محبت هایش را جبران کنم، که البته به گمانم آن همه محبت و مردانگی را نمی توان جبران کرد.

و از همه ی دوستان هیاتی و غیر هیاتی که گوشه ی ذهنشان هنوز جایی برای من باقی ست...

بگذاریم و بگذریم از احوالاتی که این چند وقت بر من گذشت.گمانم بیش از این چیزی نگویم بهتر است.


و اماغزل

همان رفیق همیشگی...


دیگر از فاصله ها، حادثه ها دلسردم                              کاش می شد که کمی سمت خودم برگردم

خوب که پشت سرم می نگرم، می بینم                           چه قدر زشت! که نسبت به خودم نامردم

دیشب آن قدر تب گریه به چشمانم زد                           که به یک ابر، خودم گریه تعارف کردم!

مثل یک مصرع کوتاه و یک شعر بلند                              آه! آیینه ببین! این من و این هم دردم

ماه بر گرد زمین گشته، زمین هم خورشید                      این وسط من چه شده، دور خودم می گردم!؟

آه ای دوست! بگو، من غلطم؟ یا تقویم                           وسط فصل بهار است، ولی من زردم

خسته ام دیگر از این دست سفر کردن ها                     کاش می شد که کمی سمت خودم برگردم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 11:8  توسط منتظر  | 

خیلی قدیمیه و تکراری

ولی زبان حال این روزهای من...

 

قلب من هیچ مگو، این ضربان تکراری ست

زندگی آخ! عجیب این جریان تکراری ست

با من از آب و گل و کفش و لباس حرف مزن

تازه و کهنه، جدید و نوی آن تکراری ست

گوش من نیست بدهکار به این صحبت ها

قصه ی عشق بگو، قصه ی نان تکراری ست

در غم و فاجعه ی ماندن در عادت ها

چه کنم، هان چه کنم؟آه و فغان تکراری ست

یک تکان، یک حرکت، یک تغییر

مثل مرداب شدن، بی نوسان، تکراری ست

یک "من" تازه، "من" زنده بیا کشف کنیم

این " من " مرده به دستان زمان تکراری ست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 11:31  توسط منتظر  | 

برای هیاتی که هنوز دوستش دارم، با همه ی حرف و حدیث هایش

و اتاقی که هنوز حسش می کنم و باور دارم که بسته نیست

و  دوستانی که همیشه دوستشان خواهم داشت...


شبیه پنجره ای بود روی یک دیوار

شبیه تنگ بلوری برای ماهی ها

که دست وحشی طوفان شکستش و اکنون

نشسته کوسه و خرچنگ جای ماهی ها

--------------------------------------------

تمام خاک زمین _ یادمان نرفته هنوز _

میان روضه که بودیم، زیر پامان بود

و در اتاق سه در چار آسمانی آن

همیشه وقت دعا بود و وقت باران بود

----------------------------------------------

میان آن همه خادم، نمادهای خلوص

کنار آینه بودن، چه حس خوبی داشت

و دست لطف امام عزیز آهو ها

میان هیاتمان یاس و رازقی می کاشت

--------------------------------------------

تمام چلچله ها خوب خوب می دانند

که سرو  اگر چه دچار خزان شود، زنده است

به ذهن ناقص طوفان برو بگو از من

که مکتب الشهدا، تا ابد، ابد زنده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 15:49  توسط منتظر  | 

پیچیده باز، عطر کسی در هوای شهر

گل کرده است، نام خدا در صدای شهر

یک مشت استخوان،نه!نه!یک کاروان غرور

دارد عبور می کند از کوچه های شهر

آنقدر باشکوه شده، می توان گذاشت

یک سرو راست قامت زیبا، به جای شهر

اما چه قدر زود، دریغا میان ما

گم می شود نشانی اشان لابه لای شهر

گم می شود میان صدای ترانه ها

در های و هوی کاذب و پوچ رسانه ها

در اکتفای شوم من و تو به آب و نان

در دوری من و تو از احساس و آسمان

حالا دچار خاک زمینیم ما همه

از پر زدن ببین! همه داریم واهمه

دیگر پلاک و چفیه و پوتین قشنگ نیست

دیگر کسی به فکر شهیدان جنگ نیست

دیگر ستاره با شب اینجا غریبه است

یاد شهید با دل ماها غریبه است

یاد شهید کاوه و دوران به خیر باد!

یاد شهید همت و چمران به خیر باد!

لبخندهای خاکی عصر جنون و جنگ

مردان آسمانی قرن عروج سنگ

باران ابرهای هوا بر تب زمین

فانوس های سرخ خدا در شب زمین

حالا منم در آخر شعری جریحه دار

باران واژه های پر از عشق و بی قرار

حالا منم و حجم عظیم حماسه ها

تصویر تکه تکه ی یک مرد و ماسه ها

اصلا چه خوب می شد اگر آخر کلام

مثل شهید ها بشود شعر من تمام

شعرم که بهتر ازبدن یک شهید نیست

بگذار تکه تکه شود شعر گریه هام

بگذار تا به یاد تن زخمی پدر

زخمی بماند آخر این شعر ناتمام

...................................

.....................................

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 17:35  توسط منتظر  | 

 

مال خیلی وقت پیشه

اون روزایی که هنوز به مترو عادت نکرده بودم.

 

چه شد دختر؟!

دوباره باز می بیننم

درون چشم های تو حضور بی قراری را

گمانم باز هم دیدی

نگاه تند ماموران خوب شهرداری را!

گمانم باز هم در دست تو گل بود، گل، آری همین کافی ست!

که توزیع بهار وگل به هر نحوی، به شدت غیر قانونی ست!

برو دنبال کار خود که مترو ایستگاه گلفروشی نیست

برو دختر

برو هرگز نگو از مادر پیرت

نگو از حس دلگیرت

نگو چیزی وگرنه "نقطه چین" می آید و بعدش به جرم " سعی در تشویش افکار عمومی " 

می کند دستگیرت

برو دختر

برو هرگز نگو از ماجرای ترک تحصیلت

نگو دیگر

نگو تکثیر جزوه پول می خواهد!

نگو تحصیل حتی توی دانشگاه ملی پول می خواهد

نگو با ما

نگو از خرج بالای دوا و دکتر بابا

نگو از تنگی دنیا

نگو از غربت اینجا

و از تاریکی فردا...

ولی دختر

تو جرمت جرم سنگینی ست

اول فقر

دوم نشر گل، نشر آرامش

میان مردمان خسته ی مترو

برو چیزی نگو دیگر

برو ای گلفروش ایستگاه ما؛ " جوانمردان قصاب "

برو دختر...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 12:25  توسط منتظر  | 

این شعر شاید برای بعضی از دوستان تکراری باشه. ولی فقط برای اینکه نفس کشیدن وبلاگ رو نشون بدم، دوباره تو این پست میذارمش. بذارید به پای سنگین شدن امتحانات و کمی وقت. امیدوارم از نظراتتون بهره مندم کنید.


چه قدر خسته نگاهش به نظر می آید

از سر کار زمانی که پدر می آید

غصه ی بغض نگاهش چه قدر سنگین است

به خدا دست خودش نیست، اگر غمگین است

چه کند دغدغه ی زندگی و نان دارد

غصه و ماتم و اندوه فراوان دارد

هشت سر عائله کم نیست در این دور و زمان

فکر کن یک نفر و هشت عدد کوه گران

فکر کن هشت برابر  شده ای سردرگم

و برایت شده هر متر فقط یک هشتم

فکر کن هشت نفر خیمه به دوش تو زده

شانزده دست به دستان تو وابسته شده

و همین است بله! قصه ی ما با بابا

قصه ی شهر من و تو، و هزاران تنها

قصه ی بی کسی او، و پدرهای دگر

قصه ی دغدغه ی من، و پسرهای دگر

قصه ی پیرهن کهنه و البته کمی چرکین اش!

پوست سوخته ی پرترک پرچین اش!

توی این شهر فقط غصه شده قسمت او

کاش می شد که کسی هم بدهد تسکین اش

کاش می شد که خیابان به خودش می آمد

درک می کرد کمی حال دل غمگین اش

کاش یک " شانه " ی دیگر به پدر می دادند

تا تحمل بکند بار غم سنگین اش

 

یا که از "سردی" این دور و زمان می کندند

تن یک دنده ز دندانه ی حرف سین اش

کاش این شهر کمی شاعر بابا می شد

سوژه هم، تاکسی پیر مدل پایین اش

سوژه خط ونک و شوش و ری و آزادی

و همین خط که پدر مانده در آن زندانی

جرمش این است، بلد نیست...خودت می دانی

جای خالی چه چیزی ست؟ خودت میدانی

چه کسی دیده در این شهر که او جان کنده

تا سر سفره کمی نان حلال آورده

و شما کیسه ی او را چه قدر پر کردید

برج در برج فقط میل به آجر کردید!

و به ازای هر آجر احدی نیز ندید

چه ترک ها که کف دست پدرها خندید!

بازهم یاد کف دست پدر افتادم

هر دم آمد غمی از نو به مبارکبادم

شعر دل تنگی ما را به خدا پایان نیست

سر این قصه دراز است، گمانم کافی ست

بگذارید به پایان برسانم با درد

شعر تقدیم دل تنگ پدر، امضا، درد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 15:26  توسط منتظر  |